|
|
|
|
عید امسال و طبیعت زیبای شمال(اینجا آستارا است) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 13:15 توسط zoro
|
|
||
|
|
|
|
|
عيد را به همه تبريك مي گويم. اميدوارم كه سال خوبي داشته باشيد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 16:49 توسط zoro
|
|
||
|
|
|
|
|
این روز ها را به همه ی عاشورایی ها و حسینی ها تسلیت می گویم..... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:19 توسط zoro
|
|
||
|
|
|
|
|
یا رب الحسین
به حق الحسين اشفع صدر الحسين به ظهورالحجه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 12:45 توسط zoro
|
|
||
|
|
|
|
|
پسركي با كلهي گوسفندان خود به طرف رود رفت پس از كمي ايستادن در كنار رود ،به گوشه اي رفت و به درختي تكيه داد ، درخت سايهي زيادي نداشت اما همان مقدار سايه هم پوست صورت پسرك را از پرتوهاي نور خورشيد ، كه همچون خنجري بر صورت پسرك مي تابيد ، حفظ مي كرد لباس ساده اي كه چند جاي آن وصله خورده بود ، پوشيده بود . برايش مهم نبود كه كفشهايش يا لباسهايش پاره هست يا نه . به گوسفندان نگاه مي كرد در چشمان او مي توانستي درياي با عظمت آرامي را تماشا كني به گونه اي كه از ديدن آن هرگز خسته نشوي . آرامش اين دريا به تو نيز آرامش مي بخشد. كويي از اين دريا رهاست . انگار چيز هاي بهتري مي بيند كه زيبايي هاي اين دنيا در مقابل آن بي ارزشند. او تلاش در زندگي را از طبیعت آموخته بود و نيازي به پند وعبرت گرفتن از ديگران نداشت چون اين طبیعت بي دود و دم همه چيز را به آرامي در ذهن و القا كرده بود . پسرك بلند شد و به طرف گوسفندان حركت كرد در حالي كه به فردايش اميد داشت گله را به سوي پائين رود خانه هدايت كرد كاش ميدانستم كه واقعا در ذهن او چه گذشته بود....
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 20:12 توسط zoro
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا هنگام وداع! فرا رسیده است. شمعی بود ار دنياي خود جدا شد و به پهنه ي هستي عالم، قدم گذاشت. به دام عشق پروانه افتاد، اسیر شد، سوخت و گرفتار شد. اما از خواب بیدار شد و هر كس به سوي كار خويش رفت. همه رفتند و او را تنها گذاشتند. شمعی دور افتاده. شمع بودم، اشک شدم، عشق بودم، آب شدم. جمع بودم، روح شدم. قلب بودم، نور شدم. آتش بودم، دود شدم. شهید چمران
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:11 توسط zoro
|
|
||
|
|
|
|
|
ای فرزند آدم ...
در شگفتم : از مرگ آگاهی و مستانه شادی می کنی! به محاسبه یقین داری و ثروت بی حساب می اندوزی! به زوال دنیا مطمئنی وبدان دل می بندی! از جاودانگی آخرت با خبری وآسوده از آن می گذری! خدا
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:49 توسط zoro
|
|
||
|
|
|
|
|
کنکور کنکور کنکور کنکور
تو چه دیواری بودی که سر راه ما سبز شدی. داشتیم راحت و با خیال آسوده زندگی می کردیم که تو سر و کله ات پیدا شد و خواب راحت رو از چشمای ما ربودی. حالا اگه بشه توی این شبها درس خوند که باز جای امیدواری بود ولی فکر من دو تا بال در می آره و پرواز می کنه مگه میشه تمرکز کرد. با این اوصاف از شما می خوام که بیاید برای ما کنکوری ها و بقیه پشت کنکوری ها و حتی پس کنکوری ها دعا کنید که همه مون محتاجیم به دعا...... ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:43 توسط zoro
|
|
||
|
|
|
|
|
خورشيد چه مي خواهد بگويد كه وداعش را با رنگ سرخ بر افق مي نويسد؟
ببخش مرا!نمي توانم بخوانمت كه تورا پيشتر در ديگري خوانده ام.
جمال جمعه |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:15 توسط zoro
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام من اومدم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 12:12 توسط zoro
|
|
||